|
اولین باری نبود که تو فرودگاه ازش خداحافظی میکردم...
اولین باری نبود که تو بغلم محکم فشارش میدادم و میبوسیدم و میبوییدمش...
اولین بار نبود...
به من نگاه کرد...
منم نگاهش کردم....
بعد یه دفه یه باریکه ی نازک و گرم از اشک رو صورت هر دومون روون شد...
لبامون آویزون شد و می لرزید...
با ناباوری...
با ترس...
یه دلهره ی قدیمی...
یه نا امیدی کهنه که همیشه توی فرودگاه تازه می شد...
و با اینکه تلاش میکردیم خودمونو خونسرد نشون بدیم ولی...
ایندفه بازم روز از نو و روزی از نو...
دیشب پیشش خوابیده بودم...
یعنی خواب که نه چون کلی از کارای دانشگاه مونده بود...
به صورت معصومش اونقدر نگاه کردم تا خوابش برد...
یادمه یه قظره اشک از چشام ناخوداگاه ریخت رو بالش...
همه ی چیزایی که تو فرودگاه اتفاق افتاد همش 5 دقیقه طول نکشید...!
داداشی با مامان نازم دست تو دست هم رفتن به سمت گیت کنترل...
هنوز خوب یادم بود که ایران جزو 5 کشور تروریسته توی همه ی فرودگاهای دنیا...
هنوز یادم بود که باید مامان و سالار از یه گیت مخصوص هم میرفتن که ثابت بشه بمبی چیزی ندارن!!!
تو دلم دعا کردم ایندفه به چیزی گیر ندن...
هنوز داشتم گریه میکردم و از دور نگاهشون میکردم...
رفتن...
رفتن ایران...
یعنی کی دوباره میان اینجا...؟!

پ.ن.
۱.آبجی امروز داشتم دیوان فروغ فرخ زادی که یادگاری دادیو ورق میزدم...
دلم برات تنگیده...
۲.شهر را چیزی بیشتر از شب تاریک کرده بود... |