تبليغاتX
تو هم به اندازه ی من تو فکر فصل آخری...

همیشه فکر میکردم وجود مادر توی خونه یه چیز نرمال و عادیه...

هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی قدر بودنش رو بدونم...

مامان عزیزم میخواد از پیشمون بره...

دلم میخواد گریه کنم اما مسخ شدم...

چرا باید همه ی بلا ها یه دفه رو سر یه نفر خراب شه...؟؟؟

دلم می خواد داد بزنم بگم مامان پیشمون بمون...

آخه کجا میری...؟

چجوری میتونی ما رو تنها بذاری...؟؟؟

ولی باید صبور باشم...

واسه اونم حتما سخته که بره...

حالا که تصمیمشو گرفته بذار راحت بره...

میگه از وقتی برم دیگه باید شما رو پاک کنم...

مامان چجوری میتونی ما رو پاک کنی...؟

مگه ما فقط یه اسمیم...؟!

فقط یه اسم...؟!

راستی...!

باید اولین تمرین ظرف شستنو شروع کنم...!

بعدشم غذا...!

آخ که خدا چه خوشی میگذره...!

اون از عشقم اینم از مامان...!

خیییییییییییییییییییلی داره خوش میگذره...!

 سرمو رو شونه های کی بذارم گریه کنم...؟؟؟

+ نوشته شده در 87/05/02ساعت 5:3 AM به قلم ستاره ی عاشق |

تو بارون که رفتی...
شبم زیر و رو شد...
یه بغض شکسته...
رفیق گلوم شد...
تو بارون که رفتی...
دل باغچه پژمرد...
تمام وجودم...
توی آینه خط خورد...
هنوز وقتی بارون...
تو کوچه می باره...
دلم غصه داره...
دلم بی قراره...
نه شب عاشقانه است...
نه رویا قشنگه...
دلم بی تو خونه...
دلم بی تو تنگه...
---
یه شب زیر بارون...
که چشمم به راهه...
می بینم که کوچه...
پر نور ماهه...
تو ماه منی که...
تو بارون رسیدی...
امید منی تو...
شب نا امیدی...


این ماه ,ماه خوبی بود...

مدرک تافل گرفتم...

گواهینامه گرفتم...

کار پیدا کردم...

کنکور ۵۰۰ آوردم...

ولی...

من همه چیزمو باختم...

همه زندگیمو...

بازم قمیشی هم راز دنیای من شد...

+ نوشته شده در 87/04/28ساعت 11:23 PM به قلم ستاره ی عاشق |

آقایون عزیز لطف کنین دلتون به حال من نسوزه

غمگین مینویسم که مینویسم

به شما چه ربطی داره؟؟؟

چطور وقتی میبینین یکی تنهاست دلتون میسوزه؟؟؟!!! 

قابل توجه همون بعضیا:

من نیازی به دلسوزی ندارم

در ضمن اگه میخواین دلسوزی کنین برین جای دیگه

به حق چیزای نشنیده!!!

۲۰ تا اظهار هم دلی توی یه روز که همش ۲تاش دخترن!!!

معلومه تعداد خیرین پسر بیشتر از خیرین دختره!!!

 

+ نوشته شده در 87/04/23ساعت 0:22 AM به قلم ستاره ی عاشق

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا..........

من چیکار کنم...؟


خدایا منو از این جهنم خلاص کن...

خدای من منو از این دنیا ببر...

خدا جون من این زندگی رو نمیخوام...

من این زندگی رو نمیخوام...

خدایا میبینی که من دارم میمیرم...

چرا راحتم نمیکنی...؟؟؟

خدایا به هرکی بخوای قسم میخورم من نمیتونم...

دیگه نمیشه...

خدا جون تن من ظرفیت این همه مجازات نداره...

خدایا منو میاری پیش خودت یا من بیام؟؟؟

 

+ نوشته شده در 87/04/13ساعت 0:46 AM به قلم ستاره ی عاشق |

این وبلاگ دیگر

مطلبی نخواهد داشت...

خداحافظ...

+ نوشته شده در 87/04/04ساعت 2:24 AM به قلم ستاره ی عاشق |

آنچه می آید...

و...

گاهی نیز می رود...

غصه هایی است که از این دل بی تاب...

گاه به گاه می گیرد سراغ...

بی تو بودن حرف همیشگی است و....

با تو بودن تنها حرف دیروز...

انتظار زیادی نبود با تو بودن...

با تو خندیدن...

با تو گریستن...

با تو , زیبا دیدن دنیا را...

و بی تو زشت دیدن تنهایی را...

نه...

انتظار زیادی نبود...

این ابر های تیره...

بس پیرم کرده...

ترسو و بی طاقت شده ام...!

بس که نور ندیده ام...!

بس که امید دور است...

دار و ندارم شده  یک لقمه خستگی...!

این راه دور , بسی دراز می نماید...

درازتر از این شب تاریک...

ولی...

کوتاه تر از صبر من برای چیدن یک دشت رازقی...

کوتاه تر از شوق من برای رسیدن...

هیچ به این نیروی معجزه آسا فکر کرده ای؟!

همین دوست داشتن...!

چند قدم که نزدیکش شوی پیداست...

تو و من و این راه دور هنوز هم یعنی"ما"...

من و تو میان پیچکهای سبز زندگی به حس بکر دلدادگی رسیدیم...

یکی شدن ما زیر چتر نور با شکوه است...

خوب نگاه کن...

عشق من...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/04/01ساعت 11:19 PM به قلم ستاره ی عاشق |

این شعر یکی از کادوهای عشقمه واسه تولدم

به وبلاگم...

عشق من از همه ی کادوهای زیبا و با ارزشت

ممنونم...

 

براي من شب کتم است روز ميلادت...

فداي آن که چنين خوب و نازنين زادت...

بپوي در ره شادي تو مبارک باد...

بنوش شهد جواني که نوش جان بادت...

تو مرغ عشق مني نغمه خوان گلشن باش...

خدا نگه بدارد ز چشم صيادت...

اگر چه خسرو مايي وليک شيريني...

هميشه شاد بماني به کام فرهادت...

نسيم ياد تو همراه لحظه هاي منست...

بگو چگونه توان بود غافل از يادت...

سپس گوي خدا باش و دل ز دوست مگير...

به شکر چهره ي زيبنده ي خدادادت...

گزند اگر رسدت ناله در سحر افکن...

که لطف حق همه دم مي رسد به فريادت...

دعا کنم که همه عمر تو به سامان باد...

به گوش کس نرسد ناله از دل شادت...

گزافه گوي نيم عيش خوش به کامت باد...

براي من شب کام است صبح ميلادت...

و ممنونم از آبجی گلم به خاطر سورپرایزش

+ نوشته شده در 87/03/27ساعت 10:56 PM به قلم ستاره ی عاشق

 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمین نرسیده بود...

در همه جا شناور بودند . فضیلت ها وتباهی ها...

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند...

خسته تر و کسل تراز همیشه...

 روزی همه فضایل و تباهی ها دورهم جمع شدند...

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :

((بیایید یه بازی کنیم مثلا قایم باشک))

همه از این پیشنهاد شاد شدند...

و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم من چشم میگذارم...

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد...

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد...

1...2...3

همه رفتند تا جایی پنهان شوند...

لطافت , خود را به شاخ ماه آویزان کرد...

خیانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد...

اصالت , در میان ابرها مخفی شد...

هوس , به مرکز زمین رفت...

طمع , داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت...

و دیوانگی مشغول شمردن بود...

 79...80 ...81

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد...

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید...

95...96...97

هنگامی که دیوانگی به100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد...

دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود...

وسپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود...

دروغ ته دریاچه , هوس در مرکز زمین , یکی یکی همه را پیدا کرد به جزعشق...!

او از یافتن عشق ناامید شده بود...

حسادت درگوشهایش زمزمه کرد:

تو فقط بایدعشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رزاست...

دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت هیجان زیاد آن رادر بوته گل رز فرو کرد...

و دوباره و دوباره...

تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود

از میان انگشتانش قطرات خون جاری بود

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند

او کور شده بود

دیوانگی گفت:

((ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه میتوانم تورا درمان کنم؟))

عشق پاسخ داد:

تو نمی توانی مرادرمان کنی

 اما اگر می خواهی کاری بکنی, راهنمای من شو

و

 اینگونه بود که عشق کور شد ودیوانگی همواره همراه اون...!

 

+ نوشته شده در 87/03/20ساعت 11:18 PM به قلم ستاره ی عاشق |