تبليغاتX
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

   

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به

 قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...

   

+ نوشته شده در 86/04/28ساعت 1:47 PM به قلم ستاره ی ... |

در دادگاه عشق...

سوگندم قلبم بود...

وکیلم دلم...

 و حضار:جمعی از عاشقان و دل سوختگان!

قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را

دوست داشتن تو اعلام کرد!

و سپس...

محکوم شدم به تنهایی و مرگ!

کنار چوبه دار از من خواستند:

تا آخرین خواسته ام را بگویم

 و من...

گفتم به تو بگویند: "دوستت دارم برای

همیشه..."

به شرجی ترین سایه می بارمت...

ببین با کدام آیه می آرمت...

غزل مهربانتر شده مهربان...

به جان خودت دوست می دارمت...

+ نوشته شده در 86/04/26ساعت 5:12 PM به قلم ستاره ی ... |

وقتي يک دختر حرفي نميزند
ميليونها فکر در سرش مي گذرد

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختربحث نميکند
عميقا مشغول فکر کردن است

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند
يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم
يعني اصلا حال خوبي ندارد

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر به تو خيره مي شود
شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
 
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد
آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي

----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند
توجه تو را طلب مي کند

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر هر روز براي تو sms مي فرستد
يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
يعني واقعا دوستت دارد

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند
يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي

-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست....
 

گفتگوهای دلم شرح پریشانی داشت


قصه دربه دری یاد دل آرامی داشت


گفتگو گفتم و گفتم که بدانید منم


آنکه جز زجر زمان غصه یکتایی داشت...


+ نوشته شده در 86/04/23ساعت 8:16 PM به قلم ستاره ی ... |

+ نوشته شده در 86/04/22ساعت 6:23 PM به قلم ستاره ی ... |

از تمام دنیا و دار و ندارش...

شونه هاتو کم دارم برای بارش...

زخمی خنجر زهر آگین یارم...

تو که تازه اومدی تنها نذارم...

به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم...

منو در یاب خوب من... دارم میمیرم...

دیگه حتی نایی نیست برای گفتن...

خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم...

یک لحظه خوبی به من بده... از من بگیر روح و تنم...

برای یک لحظه خوشی به هر دری در میزنم...

بر گردون عمر رفتمو... حتی واسه یه ثانیه...

دل خوش کنم حتی دروغ... از من مگه چی باقیه...

غربتم رو آشنایی کن بهارم...

روزامو در یاب عزیز ... دور شد قطارم...

تنها یک ثانیه عاشقی به جز این...

هیچ توقعی از این روزا ندارم...

R.SADEGHI

در زندگی بارون نباش...

که فکر کنن با منت خودتو به شیشه می کوبی...

ابر باش...

که انتظار باریدنت رو بکشن...

وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی...

برای من تپش زندگی بودی...

از تومونده یادگاری...

واسه ی من بی قراری...

خنده رو لبامه اما...

از دلم خبر نداری...

نه تو بودی نه ترانه...

نه یه حرف عاشقانه...

من مگه از تو چی خواستم...؟

فقط و فقط بهانه...

وقتی رفتی دیگه اون حنجره خوابید...

وقتی رفتی...

آره رفتی...

R.SADEGHI

+ نوشته شده در 86/04/20ساعت 7:2 PM به قلم ستاره ی ... |

دل میدم به دست غربت...

جایی که باشه محبت...

بی خیال هر چی تنهاست...

می دونم خدایی اونجاست...

من تنها تو شب تار...

می زنم آروم رو گیتار...

می خوام از خدا بخونم...

قدر تنهایی بدونم...

دیگه نای موندنم نیست...

نفسای خوندنم نیست...

دوست دارم امشب بمیرم...

تا که باز آروم بگیرم...

همه باز ترانه سازن...

نمی خوان با من بسازن...

من آشفته تو حسرت...

دوست دارم برم تو غربت...

کجا برم...؟

کجا برم...؟

جایی که آدم نباشه...

تنهایی خدا باهاشه...

این تموم آرزومه...

که خدا پیشم بمونه...

 

+ نوشته شده در 86/04/19ساعت 9:38 AM به قلم ستاره ی ... |

امروز دلم هوای عجیبی داره...

حال و هوایی که اگه داشتی شاید میخواستی فریاد بکشی...

آره اگه عاشق باشی میفهمی چی میگم...

وقتی بارون هم با قلبت همراه بشه که دیگه...

اون وقت که دلت میخواد سر بذاری رو شونه های کسی و فقط گریه کنی....

اون وقتی که حتی دوست داری بری پیش خدا...

دوست داری حرفات رو بسپری به باد تا به گوش اونکه دوستش داری برسه...

بگی که توی شبهات چقدر بی صدا فریادش زدی...

بگی که چقدر بی اون تنهایی...

بگی آخه چطور دلت اومد منو از من بگیری...؟

بگی کجایی الان...؟

بگی با کی هستی...؟

عشق دیروز من امروز با کی هم نشینی...؟

دوست داری بگی که برگرده...

اما نه...

باید به گریه بی امونت ادامه بدی...

چون نه کسی هست که روی شونه اش گریه کنی...

نه حرفت به گوش اونکه دوستش داری می رسه...

خودتی و خودت...

تنهای تنها...

سخته...نه؟

بهش عادت میکنی...

خیلی زود...!

خیلی بده که یه دلی عاشق یه دل بشه...

بگذره از زندگیش از همه غافل بشه...

خیلی بده یواشکی دل به نگاهی بسپره...

جدا از اینکه بدونه تو دل اون جا نداره...

خیلی بده که قصه رو با یه امیدی سر کنه...

قصه به آخر برسه ولی به چیزی نرسه....

اون روزی که پشیمونی فرقی به حالش نداره...

مرغی که از قفس پرید کاری به کارش نداره...

تو این دنیای سرد که میکنن همه غروب...

تو تنها موندی و کردی واسم طلوع...

یادته که بهم گفتی تا آخر دنیا...

با هم توی ستاره ها...

می مونیم و نمی شیم هیچ وقت از هم جدا...؟!

دیگه بسمه چون دیگه خسته ام...

درای قلبمو به روی تو بسته ام...

تو هم برو دیگه نیا پی رد پام...

چون حتی نمی رسی تو به گرد پام...

ای دل من گریه نکن...

کاری ازت بر نمی یاد...

می دونم عاشقش شدی...

باهات که جور در نمی یاد...

ای دل من گریه نکن...

 کاری ازت بر نمی یاد...

هر چی تو گریه کنی...

اون دیگه این ور نمی یاد...

برو روتو کم کن و سراغ من نیا....

دیگه نمی ترسم از چشمای سیات...

برو چون واسه من دیگه تموم شدی...

تو راست میگی آره پیش من حروم شدی...

+ نوشته شده در 86/04/17ساعت 3:51 PM به قلم ستاره ی ... |

وقتی به دنیا اومدم درد زیاد کشید...

شب و روز بیداری کشید تا من بخوابم....

یه کم که بزرگتر شدم برام آبنبات چوبی خرید و شیرینی زندگی رو یادم داد...

وقتی میگفتم:"مامان من اون اسباب بازی رومیخوام"...

با اینکه میخواست با اون پول واسه خودش بعد از مدتها لباس بخره...

اسباب بازی رو برام میخرید...!

وقتی رفتم مدرسه نمیخواستم ازش جدا بشم...

و اون با اینکه میدید گریه میکنم با سردی رفتاش به من یاد داد که باید روی پای خودم بائیستم...

با نمرات بدی که میگرفتم بهم یاد داد که من اگه درس نخونم آینده خودم خراب میشه...

و با نمرات خوبم به اندازه هزار تا آسمون تشویقم کرد...

با مریض شدن های گاه و بی گاهم پیرترش کردم اما حتی یک کلمه دم نزد و فقط لبخند زد...

وقتی به نوجوونی رسیدم با غرورم خردش کردم اما اون منو در آغوش گرفت و نوازشم کرد...

من از زندگی گرفته تا زنده بودنم رو مدیون اون هستم...

من بی مادرم هیچم...

خدایا این عشق آسمونی و عرفانی رو از من نگیر...

عشق به مادر و پدر پاکترین عشقه...

اما مادر یه چیز دیگست و عشق به اون یه رنگ دیگه...

               1

 

 

+ نوشته شده در 86/04/13ساعت 3:35 PM به قلم ستاره ی ... |

در کلبـۀ ما رونق اگر نیست صفا هست
عشق یعنی اینکه بدونی منتظر تلفن توست.
عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونه.
عشق یعنی بدونی که چه میخواد بگه.
عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی.
عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری.
عشق یعنی تفاهم در مشکلات.
عشق یعنی بدونی که نمیشه اما بتونی ترکش کنی.
عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی.
عشق یعنی فرار از تیررس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا.
عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری.
عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن.
عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد.
عشق یعنی فراموشی درد یک جراحت.
عشق یعنی فراموشی معشوق........

عشق یعنی فوران تا ملکوت
صلح بین لب و دندان و سکوت...

+ نوشته شده در 86/04/13ساعت 11:34 AM به قلم ستاره ی ... |

اگه دیدی دلت داره واسه کسی بی اختیار تنگ میشه...

اگه دیدی توی صورتش نمیتونی نگاه کنی...

اگه دیدی شب و روز به یادش گریه میکنی...

اگه دیدی وقتی می بینیش قلب کوچیکت آروم نداره...

اگه دیدی شب و روزت با یاد اون سپری میشه...

اگه دیدی دیگه بعد از اون حتی به کسی نگاه هم نمیکنی...

اگه دیدی با وجود اینکه چیزی هم بینتون نیست بهش پایبند شدی...

اگه دیدی وقتی بیوفایی کرد در حقت و تو همیشه تحمل کردی...

اگه دیدی با کس دیگه ای داره میره و آتیش گرفتی اما ریختی توی خودت...

اگه دیدی عشقت رو...همه زندگیت رو...نازنینت رو...به خاطر خودش رها کردی...

اگه دیدی ترجیح میدی ازش جدا شی تا اون همیشه خوشبخت باشه...

اگه دیدی از خودت می گذری تا اون همیشه خوش باشه...

تبریک میگم تو عاشقی...

Candles

+ نوشته شده در 86/04/12ساعت 10:42 AM به قلم ستاره ی ... |

روزی روزگاری دختری مهربون دل به کسی بست که تموم زندگیش شد...

روزگاری گذشت و هر روز تمناش بیشتر شد و عشق اونها هر روز شکوفاتر ...

حسودا حسودی میکردن و اونا حتی به حسد روزگار توجهی نداشتن...

یه عشق ناب...

از همونا که تو قصه ها میخونی و آخرشم مینویسن:به خوبی و خوشی زندگی کردن...

روزای خوب سپری شد و کم کم جاشو به روزای سیاه داد...

روزایی که دختره خیلی تنها میشد و روزی یه بارم گل نازشو نمیدید...

خیلی تنها بود...

تنهای تنها اما نازنینش اونقدر توی عشق جدیدش گم بود که حتی به فکر عشق دیروزش نیفتاد...

مهربونی توی زندگیشون گم شد و جاشو به جدایی داد...

خیلی سریعتر از اون که فکرشو میکردن غربتشون سیاهتر شد...

دخترک اونقدر نصیحت شنید که داشت می برید از زندگی...

به کنار برکه ای رفت و پاهای داغشو توی آب خنک برکه فرو کرد و لبخندی به لبهاش نشست...

یاد روزای قشنگی افتاد که هیچ وقت تنهایی سر برکه نمی اومد...

و یاد خاطرات زیبایی که با عشقش توی اون برکه ساخته بودن...

 آه بلندی کشید ...

رو به آسمون طوری که انگار خدا رو میدید فریاد زد که با این همه مشکل هنوز عشقش رو دوست داره...

و حتی عهد بست که تا ابد پایبند اون میمونه...

حداقل به حرمت روزهای عاشقیشون...

غافل از اینکه کمی اون طرفتر عشقش هم خسته از عشقهای توخالی اونجا نشسته بود...

پسره صدای دخترک رو شنید...

وقلبش به سختی تیر کشید...

خوب میدونست چه بی وفایی در حق اون دختر کرده بود...

با خودش یک لحظه فکر کرد که لیاقت عشق دخترک رو نداره...

پسرک دلشکسته بود از غریبه هایی که می اومدن و بی خداحافظی میرفتن...

اون حالا دیگه به یقین فهمیده بود که هیچ کسی مثل دخترک که قبلا واسه همدیگه می مردن نمیتونه همسفر همیشگیش باشه...

اون دیگه کاملا درک میکرد که زندگی با هوس شیرین نیست...

خسته از همه چیز و همه کس دلش میخواست به آغوش عشق نازش برگرده...

بلند شد و مثل یه مرد فریاد زد:دوستت دارم...

و بار دیگه  با بغض غرورش رو شکست کرد :منو ببخش...

Country Road, Northumberland

یادمون باشه هیچوقت در عشق خیانت نکنیم...

هوس هرچقدر هم که دلچسب به نظر بیاد ابدا نمیتونه شیرینی یه عشق پاک رو داشته باشه...

و یادمون باشه همیشه و در هر شرایطی اگرچه سخت به پای عشقمون بمونیم و از مشکلات دلسرد نشیم...

مشکلات شیرینی عشق هستن و صبر راه حل اونها...

این داستان رو تقدیم میکنم به تنها عشق ابدیم (v)...

 که از روزی که عاشقش شدم حتی لحظه ای رو بدون یاد اون سپری نکردم...

و به جرئت میگم که دوستش دارم...

خیلی بیشتر از مفهوم کلمات...

Tree, Northumberland

+ نوشته شده در 86/04/09ساعت 3:24 PM به قلم ستاره ی ... |

صدای ناز آوازی سالها برای مردم خوند و دمی خسته نشد...

آره مهستی عزیز هم از بین ما رفت...

مهستی گل ما تا دقایقی پیش به خاک سپرده شد...

همونطور که سالها پیش خواهر نازش هایده رفت و ایرونیا رو تنها گذاشت...

حالا مهستی عزیز در قلب ما جا داره و همیشه در کنار ماست...

روحش شاد...

+ نوشته شده در 86/04/09ساعت 1:21 AM به قلم ستاره ی ... |

باز هم منم و درد فریب و زودباوری هایم...

ساده اندیشیدنم بر هر چه در زیستن است...

این بار باید رخت بر بست...

از عشق...

از هوس گاز زدن سیب ممنوعه...

از زندگی...

از این دنیا...

از این مردم...

از ناباوریها...

باید رفت...

Winter Scene, Northumberland

+ نوشته شده در 86/04/08ساعت 5:41 PM به قلم ستاره ی ... |

چه کسی میداند از درون آتش گرفتن یعنی چه؟!

چه کسی میداند وقتی هق هق گریه ات سر به آسمان میگذارد یعنی چه؟!

وقتی دل بیقرار است و دلتنگ یار...

دیر بازی است که دیدگانم به رویش نگشوده ام...

دیر بازی است که دل بیقرار اوست اما از گفتن ناتوان است...

کاش تقدیر گونه ای دیگر رخ می نمود...

در زندگانی آنچه گاه و بی گاه عذابم میدهد ساده گذشتن و تنها نگاه کردن به حقایق است...

نمونه آن اینکه هرکه را دوست میداشتم رفت و من خمی به ابرو نیاوردم...

آنقدر به انتظار ماندم تا دیگری را یافت و من فقط نگاه کردم...

همانطور که ستاره در دل آسمان آنقدر سوخت تا فریادش بی صدا شد...

آنگاه که خواستم در دل آسمان بشکوفم...

آنگاه که خواستم نوری از شیشه های سنگی بتابانم...

ابرهای تیره رخی نشان دادند و من ماندم بی یارم...

کاش تقدیر طور دیگر بود...

با همه اینها...با تقدیر و بی تقدیر.... دوستش دارم...راستی چرا...؟!

Delphinium

+ نوشته شده در 86/04/04ساعت 12:53 PM به قلم ستاره ی ... |

آن روز ها تنهاییم آنقدر بییداد میکرد که توان تنها ماندنم نماند...

به برکه زلال دوست رفتم مهربانی غوغا میکرد جرعه ای سر کشیدم...

 و دوست هیچ نگفت... جرعه بعدی را خود به من داد و اسیرم کرد به مهرش...

آنقدر شیفته ام کرد که به دیوانگان میماندم...

لیلایم کرد و مجنون عطر نفسهایم شد...

چند روزی گذشت و دیدم که اختیار از کف داده ام...

آنچنان دیوانه ام که به آن درد که سهراب گفت مبتلا میشوم...

دردی که زخمش نیز پنهان است و نتوان دید...

به آتش درونم نیز که مرا میسوزاند اعتنا نکردم...

برکه یار را ترک گفتم و او نیز اینگونه بی من بودن را مطلوب دانست...

نه او برایم کوه کند و نه من زیبارویش بودم...!

اگر این قصه را بخواهم به تاریخ ارزانی دارم با چه نامی از آن یاد کنم...؟!

همان بهتر که این داستان در گلویم خفته و در تاریخ خاموش بماند...!

چه خوب است بی صدا ماندن و بی صدا خفتن...

اما کاش این داستان به گوش یارم میرسید تا بداند که گرچه عشق را ترک گفتم...

به پاکی همان عشق قسم که عشقم از جنس خاک بود و نه بیش...!

 

Tree, Sunrise, Northumberland

+ نوشته شده در 86/04/03ساعت 8:45 AM به قلم ستاره ی ... |

آخرین روز زندگیم چه زیباست...

روزی که به آغوش آن همیشه مهربان بپیوندم...

روز رفتن چه زیباست ...

آنگاه که جز پرندگان دگر کسی نیست که تابوتم را رهسپار عرش نماید...

روزی که میروم همه از من آسوده و من از همه....!

آنگاه که آسمان آغوش بازش را برایم باز کند آغوش زمین رهایم خواهد کرد...

منتظر آن روزم که بیصبرانه دنیا را ترک گویم...

جام زهری که ازنوشیدن شراب زندگی برایم گواراتر است...

روی سنگ نشانی که بر اوج تابوتم است خواهند نوشت:

زندگیش تلخ...

 سرد...

 و اندوهبار گذشت...

نه زنده بودنش توفیری به حال اطرافیانش داشت و نه نیستیش...!

شبش پر از اندوه ماه بود و سحرش بی ناز نگاه نسترنش گذشت...

قصه زندگیش ناباوری بود و سردی هر آنکه بر او تکیه کرد...

ترانه اش از نسیم یارش پر شد و از عشق یارش تهی...

در آخر مینویسند:

 خورشید و ماه را برای طلب بخشش بر سر مزارش نخوانید که...

او با بغضهای قدیمی...

زخمهای رنگین ...

 دل خونینش و پر و بالی بسته...

لب فرو بست...

خندید...

درونش را پر گریه ساخت...

و فقط نگاه کرد ...

Cross at Sunset

+ نوشته شده در 86/04/02ساعت 12:29 PM به قلم ستاره ی ... |