تبليغاتX
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

خیلی سخته از عشقت یه بت بسازی اما...

به سادگی اونو واست بشکنه...

خیلی سخته کسی رو به خاطر خودش رها کنی...

تا بی تو خوشبخت تر بشه...

و با همون خیال عاشقیش خوش باشی...

اما همون که براش میمیری...

یک خط به پر رنگی عشقت به اون...

روی تموم باور هات بکشه...

خیلی سخته قداستی رو که برای عشقت قائل بودی...

خود همون که دوسش داری خط بطلان روش بکشه...

به خدا خیلی سخته...

وقتي كه ديگر نبود...

من به بودنش نيازمند شدم...

وقتي كه ديگر رفت...

من در انتظار آمدنش نشستم...

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد...

من او را دوست داشتم...

وقتی که او تمام کرد...

من شروع كردم...

وقتي او تمام شد...

من آغاز شدم...

و چه سخت است تنها متولد شدن...

مثل تنها زندگي كردن...

مثل تنها مردن!!!!

         

واسه این بی کسی هام حتی تو هم کس نبودی...

من فقط خیال می کردم...

تو مقدس نبودی...

+ نوشته شده در 86/05/31ساعت 10:2 AM به قلم ستاره ی ... |

اون روز بارون می اومد که من این متنو نوشتم...

اگه می خوای ببینی دلتنگی من چه رنگیه بخونش...

 

یه قلمه و یه کاغذ...

چیز بیشتری الان توی دستم نیست که بنویسم...

اما توی سرم هزار تا فکر جور وا جور هست که اگه بگم...

داره بارون می یاد...

مثل همیشه...

البته نه مثل همیشه...

یه ذره که دقت کنی میبینی که این دفعه هم مثل بقیه و قت ها فرق می کنه...

هم جنس قطره هاش,هم نوع بغض آسمونی...

سخته تشخیص بدی,اما همینطوره...

کافیه حداقل به صدای رعد و برقهاش گوش بدی...

تا ببینی آسمون از دوری عشقش این دفعه این بلندتر فریاد می زنه...

بلند...

بلندتر...

مهربون لحظه های تنهاییم...

دوست دارم بدونم الان که دارم می نویسم چه می کنی؟؟؟

الان که بارون می یاد...

الان که بغض آسمون ترکیده...

الان چه می کنی...

به کارای روزمره مشغولی یا...

تو هم حسی مثل دلتنگی من داری...

یا شاید...

به فکر گل دیگه ای هستی؟؟؟

نمی دونم...

هر جا هستی...

به فکر هر کسی هستی...

امیدوارم مثل من دلتنگ نباشی...

امیدوارم حتی اگه به فکر کس دیگه ای هستی...

به فکر غم نباشی...

امیدوارم خوش باشی...

توی این بارون...

بدون دلتنگی...

بر عکس من که دلتنگم...

 نمی تونم باور کنم که واسه همیشه تموم شدی...

نمی تونم باور کنم که تابلوی نقاشی عشق ما نیمه کاره موند...

نميتونم باور كنم
 
من همونیم که بودم...
تو داری عوض میشی...
+ نوشته شده در 86/05/30ساعت 9:24 AM به قلم ستاره ی ... |

انتظار سخته...

خیلی سخت...

به خصوص که امیدی به رهایی و رسیدن نباشه...

مثل وقتی که چشمت به آسمون ابری خشک بشه اما...

ابرا برن و خبری از بارون نشه...

وقتی انتظار می کشی...

شک و تردید مثل خوره به جونت می افته...

که نکنه...

انتظار وقتی سخت تره که دلت خوش نباشه...

به هیچ چیز...

کاش میشد تحملش کرد...

کاش...

کاش این لحظات مرگ آور زودتر سپری میشد...

کاش...

 

منو رها کن...

از این سکوت تنهایی...

تو نرفتی...

نه...

تو هنوزم...

اینجایی...

 

+ نوشته شده در 86/05/29ساعت 4:24 PM به قلم ستاره ی ... |

مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد...

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود...

 

بیا یرگرد تا خونه از عادتت سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه در گیر نشده

بیا تا اومدنت دیر نشده

دلها دلگیر نشده

تا هنوز فاصلمون جوونه و پیر نشده

آخه شبها جای خواب

تو چشام دریای آبه

ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه

نامه ای که گفته بودی:من نخوندم,هنوزم لای کتابه

بیا برگرد...

 

من از تنهایی میترسم...

تنهام نذار...

برگرد...

+ نوشته شده در 86/05/28ساعت 12:48 PM به قلم ستاره ی ... |

{این قسمت کلبه کوچیک و ناچیزم هم تقدیم به همراهی که همیشه

با نظرات زیباشون منو دلگرم کردن...

 و با اینکه کلبه خودشون بزرگتر و پر رونق تره به من هم سری میزنن!}

 

تنها آسمان است که مال من است و دیگر هیچ...!


دلها کوچک است اما...
آسمانی به وسعت کهکشان دارد
که پرنده عشق
میبالد به آن.

دوستت دارم تو زیباترین ترانه هستی بود.....

تنهایی آدما بهترین فرصت برای شناخت خداست.

 

+ نوشته شده در 86/05/27ساعت 10:17 AM به قلم ستاره ی ... |

شعر های قشنگ یک دوست...

که همیشه با نظراتشون منو دلگرم می کنن:

 

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست...

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست...

عاشقی مقدور هر عیاش نیست...

غم کشیدن نقاش نیست...

برای آرزوهایی که میمیرند...

سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد...

 

+ نوشته شده در 86/05/26ساعت 12:32 PM به قلم ستاره ی ... |

یه دلم میگه:دلم برات تنگ شده...

اما یه دلم میگه:نه تنگ نشده من دوستت ندارم...

یه دلم میگه:میمیرم برات...

اما یه دلم میگه:خسته شدم از نگاه سردت...

یه دلم میگه:عاشقت بودم همیشه...

اما یه دلم میگه:برو دیگه نمیخوام ببینمت...

یه دلم میگه:تنهام بی تو...

اما یه دلم میگه:بی تو من خوشبخت ترینم...

یه دلم میگه:منم لیلی تو...

اما یه دلم میگه:داستان من بی مجنون قشنگ تره...

((عمریه توی این تضاد دست و پا میزنم...

تضاد دوست داشتن و دوست نداشتن تو...

کمکم کن به این ایمان برسم که:دوستت دارم...))

ازت بی خبرم نازنین...

کجایی مهربون...

پاییز بی تلاطم قلبم عاشق نشده پرپر شد...

قدیما یه خبری می دادن از رفتن...

اما تو بی خبر تنهام گذاشتی...

عیبی نداره...

تو هم مثل این دور و بری هام بی معرفت شدی...

تو هم مثل اون رفیقای نا مهربونم منو بی کس کردی...

اینم عیبی نداره...

من خوشم وقتی تو خوش باشی...

من شادم وقتی خنده لبای تو رو پیدا کنه...

خیلی سخته که آروم جونت...

همدل و همزبونت...

یه دفعه بذاره بره...

اینم فدای سرت...

من با تو به اوج رسیدم...

به عاشقی...

به گل رز...

من با تو به همه خوبی های دنیا رسیدم...

و این بزرگترین هدیه بود برای من...

ممنون از هدیه نازت عزیز...

حالا که شلوغ شده دور و برت با رفیقا...

میری تنهام میذاری, اینه رسمش با وفا...؟؟؟

باشه عیبی نداره...

تو خوش باشی ما هم خوشیم...

اگه قسمت اینه که مال دل هم نباشیم...

+ نوشته شده در 86/05/24ساعت 11:39 AM به قلم ستاره ی ... |

 

                        

اجازه هست که عشقتو تو کوچه ها داد بزنم...؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم...؟

اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم...؟

ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم...؟

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه...؟

بهت بگم عاشقتم, دوستت دارم یه عالمه...؟

اجازه هست بهت بگم عشق تو, توی سینه امه...؟

جونم روهم به پات بدم, بازم برای تو کمه...

به من بگو...

بگو به من...

بگو منو دوستم داری...

بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری...

اجازه هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم...؟

چشمی که بد خواهمونه, به خاطرت خواب بکنم...؟

اجازه فریاد بزنم:توی قلبمی تا به ابد...؟

بدون اگه رسوا بشم, به خاطرت خوبه نبرد...

اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم...؟

دست تو توی دستم و برم به فردا برسم...؟

اجازه هست دریا بشم, کویر رو پیمونه کنم...؟

تو صدف دلم بشی, من توی دلت خونه کنم...؟

اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم...؟

بایک نگاه بی ریا روی غم رو سیاه کنم...؟

اجازه هست....................؟؟؟؟؟

یک دوست:

خبر به دورترين نقطه جهان برسد نخواست او به منِ خسته، بي گمان برسد
شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد
چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر به راحتي كسي از راه ناگهان برسد
رها كني برود از دلت جدا باشد به آنكه دوستش داشته به آن برسد
رها كني و بروند دو تا پرنده شوند خبر به دورترين نقطه جهان برسد
گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه... نه نفرين نمي كنم، نكند به او كه عاشق او بوده ام زيان برسد
خدا كند فقط اين عشق از سَرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

            

+ نوشته شده در 86/05/23ساعت 3:56 PM به قلم ستاره ی ... |

زرد است که لبريز حقايق شده است...

 تلخ است که با درد موافق شده است...

شاعر نشدي...

وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است ...

 

فقط دريا دلش ابري تر از من بود

و من از دريا٬ دلم دريا تر بود

فقط اين را ندانستم چرا گشتم

چنين تنها

آخه  گناه من  چیه  بی تو شدم  بی  تکیه گاه؟

 

دلیلشو نمی دونم  چرا دلم تو رو می خواست؟

 

ولی  تقصیرمن نبود، اینو خدا واسم می خواست...

 

عمریه  بی  هم نفس ،  رفیق   دردم   و  غمم...

 

از خودم و از همه  چیز،  یه  جورائی  فراریم...

 

نمیای  تو به سراغم ، چه کنم  با این همه غم؟

 

دوری  و نبودن  تو، من و پیر می کنه  کم کم...

 

نکنه  یه روز  بیای،  تو دلت حرفی  نباشه ؟

 

تو نگات یه برق بی ربط رنگی ازجدائی باشه؟

 

نکنه  بگی  که بودم، واسه  تو روزی  دیوونه...

 

بری و دورشی ز پیشم،  بگی اینه رسم زمونه...

 

ولی تو تقصیر نداری،  دل من  نامهربون بود...

 

اولا  بهار عشقت، بدتر از صد تا خزون  بود...

 

اولا  طلوع  گرمت  واسه من غروبترین  بود...

 

دل من بچه و ساده ، دل  تو جوون ترین  بود...

+ نوشته شده در 86/05/22ساعت 10:2 AM به قلم ستاره ی ... |

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

غم کشیدن نقاش نیست

 

اجازه هست خیال کنم تا اخرش مال منی  با رفتنت دل منو نمیشکنی 

 اجازه هست خیال کنم بازم میای ببینمت  با اون چشمای مهربون چشمک

 میزنی طیش طیش با چشمکت غزل بگم برای تو با اتکا به عشق تو تو

 زندگی برم جلو

  اجازه...

هست؟؟؟

خیال کنم!!!

          

عشق ...

هیچوقت حس تعلقی نداشته، به ما

و من..

و ما هرگز ، به او ..

و من..

و این تمام آن چیزی بود که در زندگی نداشتیم.

و تمام آنچه که ، همیشه  کم داشتیم،

ما ..

و من ..

+ نوشته شده در 86/05/19ساعت 6:56 PM به قلم ستاره ی ... |

از قدیم تا امروز...

آره تا همین امروز...

حرف عاشقی بوده و هست...

مثلا همین خواننده ها...!

از فریدون فروغی گرفته تا...

حمیرا(که ازش تنفر دارم البته...!)

معین...

ابی...

داریوش...

قمیشی...(عاشقشم)

شهرام کاشانی و نوید و امید و...

خلاصه همینا که تازه اومدن...

همشون حرفی از عشق داشتن و دارن که بزنن...

انگار همه ی اونا...

 یا بهتره بگم همه ما همیشه حرفی از عشق زدیم...

و زندگیمون روایت عاشقی بوده و هست...

اما آیا اینا فقط حرفه...

یا واقعا" اشرف مخلوقات خدا لیاقت این احساس پاک رو داره؟

عشق واقعا"چیه؟؟؟

کدوم ما می شناسیمش؟

اونایی که صبح تا شب توی خیابونای شهر پرسه می زنن؟

 اونایی که هر روز با یه نفر توی کافی شاپ ها قرار دارن؟!

یا  اونایی که به فکر مدل مو و عینک مارک و تیپ رپ هستن؟

یا دختر و پسرایی که توی یه آبادی کوچیک زندگی میکنن...

شایدم این خواننده های جدید که توی LA زندگی می کنن...

کدوممون عشقو واقعا شناختیم...؟؟؟

ما عاشقیم...؟

یک روزی از همین روزا باید زیر بارون حقیقت عشقو پیدا کرد...

 

مسافر(سهراب سپهری):

مرد:چرا گرفته دلت؟مثل آنکه تنهایی!؟

مسافر:چقدر هم تنها!

مرد:خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی؟

مسافر:دچار یعنی...

مرد:عاشق...

و فکر کن که چه تنهاست...

 اگر که ماهی کوچک,دچار آبی دریای بیکران باشد!

مسافر:چه فکر نازک غمناکی!

مرد:و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است...

 

+ نوشته شده در 86/05/18ساعت 10:55 AM به قلم ستاره ی ... |

  

مهربون شبهای تنهاییم...

وقتی رفتی...

خواستی فراموشت کنم...

خواستی بگی هیچوقت نبودی...

خواستی از خاطرم دورت کنم...

دور...

و...

دورتر...

تا جایی که بری از یادم...

اما هیچ نفهمیدی...

که با کوچ غم انگیزت...

ستاره ی تنها, فقط تنها تر شد...

نه خاطرت از خیالم دور شد...

نه یادت فراموش...

دیگه از چشمام حرف نمی زنم...

چون میدونم که میدونی همیشه درد ناک از زخم اشکه...

اما بشنو از اونی که حتی با رویای وجودت سخت به تپش میفته...

آره بشنو از قلبم که با رفتنت فراموشت نکرد که هیچ...

از بس به یادت لبریز از غصه شد که جز زخمی عمیق چیزی توش دیده نمیشه...!

من درباره این احساس مقدس اشتباه نکردم و به اون اطمینان دارم...

قسم به پیمان آسمونیم با قلبم...

دوستت دارم هر جا که بری...

با هر کی باشی...

تا ابد...

نازنین قصه هام خوشبخت باشی...

خداحافظ گل لادن...تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق... چه زندونی برام ساختن

خدا حافظ گل پونه...گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی....به چشمونم نمی نشونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکم رو لرزوند

یکی با دست نا پاکش گلهای باغچه ام رو سوزوند

توی این شبهای تو در تو...خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی...داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم...گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی...به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشمات رو...به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت شب...غم بارون رو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم...از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری...بگو از شب چی میدونی

بگو از شب چی میدونی...؟

توی این رویای سر در گم...خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی...توی دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه...که بارونی نمی تونه

طلسم بغض رو برداره...از این پائیز دیوونه

خداحافظ...

                      

+ نوشته شده در 86/05/16ساعت 3:39 PM به قلم ستاره ی ... |

دنیا بزرگه اما دل من کوچیکه...

وقتی گریه میکنم...

وقتی میخندم...

وقتی فریاد میزنم...

وقتی سکوت میکنم...

بازم دلم کوچیکه...

اونقدر کوچیک که حتی وقتی غم کوچیکی آروم آروم پا توش میذازه...

زود پر میشه و جایی واسه شادی براش نمیمونه...!

میخوام برم خیابون...

از چند تا کوچه اون طرف تر یه دل بزرگ بخرم...

یه دل انداره ی...

آسمون...

نه کوچیکه...

یه دل اندازه ی...

کهکشونها...

نه اونم شاید گرون باشه...!

اصلا ولش کن بابا...

همین دل خودم خوبه!

آره...

بازم من موندم و این دلم...

رفتن...

رفتن...

و باز هم رفتن...

تنها گذاشتن...

بی کس شدن...

تنها شدن...

بی امون آه کشیدن...

بی صدا فریاد زدن...

نایی واسه گفتن نداشتن...

دلیلی واسه زنده بودن نداشتن...

نا امید به فردا بودن...

تیره روزی و تضادش با لبخند روی لب...

شکستن...

فرو ریختن...

بودن یا نبودن...

مسئله این است...:

من خسته ام...

 

عاشقم من...عاشقی بی قرارم

کس ندارم...خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در سر ندارم

من به لبخندی...از تو خرسندم

مهر تو ای من...آرزومندم

بر تو پایبندم

از تو وفا خواهم...من ز خدا خواهم

تا برهد بازم جان

 تا به تو پیوستم... از همه بگسستم

بر تو فدا سازم جان

+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 11:49 AM به قلم ستاره ی ... |

میگن هرکی زیاد کارش به جنون وعاشقی بکشه کارش به داریوش گوش دادن میرسه!

ببین کجای کارم...!

منم دارم داریوش گوش میدم!

منی که آهنگایی به این غمگینی روگوش نمیدادم...

حالا که تقدیر خواسته من و عشقم دورتر و دورتر بشیم بازم عیبی نداره...

من به عهد عشقیم پایبندم...

عهدی که با قلبم بستم...

با هرکی باشه برام مهم نیست...

من اونو به خاطر خوشبختی خودش مدتها پیش رها کردم...

و هیچوقت نخواستم وقتش تلف من بشه...

حالا هم فرقی نکرده...

امیدوارم اونی که لایقشه پیدا کنه و تا ابد خوشبخت باشه...

وفقط به یاد عشقش خوشم...!

 عشق

تو اون شام مهتاب کنارم نشستي
عجب شاخه گل وار به پايم شکستي


قلم زد نگاهت به نقش آفريني
که صورتگري را نبود اين چنيني


پريزاد عشقو مه آسا کشيدي
خدا را به شور تماشا کشيدي


تو دونسته بودي، چه خوش باورم من
شکفتي و گفتي، از عشق پرپرم من


تا گفتم کي هستي، تو گفتي يه بي تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتي که درياب


قسم خوردي بر ماه ، که عاشق تريني
توی جمع عاشق ، تو صادق تريني


همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت


گذشت روزگاري از اون لحظه ی ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب


در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پايت شکستم


تو از اين شکستن خبرداري يا نه
هنوز شور عشق رو به سر داري يا نه


هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري



من اون ماه رو دادم به تو يادگاري...
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري...

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری...

+ نوشته شده در 86/05/13ساعت 11:5 AM به قلم ستاره ی ... |

دوستم داره...

دوستم نداره...

                        دوستم داره...

                       دوستم نداره...

به شاخه گلی خیره شدم که دو دقیقه پیش خریدم...

البته برگهای آخرشه...!

از کلاس که در اومدم خریدمش...

خودمم نمی دونم که چرا خریدمواسه کی خریدم؟؟؟

وقتی به مغازه داره گفتم که همین شاخه گل رو میخوام...

 بدون تزئین و حتی کندن تیغ هاش...

مات مات نگاهم کرد...!

انگار یه دیوونه دیده بود تا یه آدم!

از مغازه در اومدم...

چیزی به ایستگاه تاکسی نمونده بود...

همینجور که میرفتم یکی از این آقایون از فضا برگشته ی سیخ سیخی نه چندان محترم..!

اومد جلو راهمو بست و گفت:اگه این گل رو بدی به من میام خواستگاریتاااا

منم که طبق معمول که اصلا توجهی نمیکنم تا چه برسه حتی یه فحش بدم با همون قیافه خشک ازش رد شدم

اما بعدش فقط لبمو گاز میگرفتم که وسط خیابون از خنده ولو نشم...!

خلاصه رسیدم به ایستگاه و سوار شدم...

خیره شدم به گل...

بازم از خودم پرسیدم که واسه کی؟واسه چی اینو خریدم؟؟؟

شروع کردم به پرپر کردنش...

کاری که ۱۴,۱۳ساله بودم میکردم!

دوستم داره...

دوستم نداره...!

چرا این کارو میکردم؟؟؟

مگه مطمئن نبودم که دوستم داره؟

چرا بودم...

هیچ وقت نگفت,اما اینطور نشون می داد...؟!

آره حتما عاشقم بود...

یه صدایی میاد...

هر لحظه قوی تر میشه...

بذار ببینم چی میگه؟

میگه:خیلی خوش خیالی,ستاره ی تنها...

میگه:تو تا ابد محکومی به تنهایی آخه چطور فکر کردی اون میتونه عاشقت شده باشه؟

انگار این صدا راست میگه...

نه؟

آره من خیلی خوش باورم...

اون هیچ وقت دوستم نداشت...

هیچ وقت هم نخواهد داشت...

هیچ وقت...

اما بازم به یاد دوران بچگی گلبرگ به گلبرگ گل رو پر پر مکنم...

گل رز دروغ نمیگه...

دوستم داره...

دوستم نداره...

شاید آخرین گلبرگش بگه که عشق من دوستم داره؟!

دیگه به برگهای آخرش رسیدم...

دوستم داره...

آخرین گلبرگ:دوستم نداره...

باید اشتباهی شده باشه؟

باید بیشتر دقت کنم...

شاید هنوز گلبرگی مونده باشه؟

صدای راننده افکارم رو به هم میریزه:خانوم,آخر راهه,پیاده نمیشین؟؟؟

گفتم:چرا,چرا,ببخشید!

پیاده شدم,آره آخرین گلبرگ همین بود:دوستم نداره...

گریه ام گرفت...

دروغه...

همه دروغ میگن حتی گل رز...

اما اون موقع نمی فهمیدم یا شاید نمیخواستم بفهمم که اون عاشقم نیست...

حالا از اون روز ماهها میگذره...

گل رز راست میگفت...

عشق من دوستم نداره!

و حالا من زیر آوار حقیقت دارم جون میدم...

خداحافظ عشق من...

+ نوشته شده در 86/05/09ساعت 4:6 PM به قلم ستاره ی ... |

۱-هیچوقت تو فکر این نباش که انتخاب بشی

انتخاب کن !

 

۲-کسی می تونه عاشق بشه

 که از خودش بگذره.

 

۳-اکثر هنرمندا هنر بند هستن نه هنر مند،

چون خودشونو به هنر آویزوون کردن !

 

۴-آدم اگه برای زندگیش اثبات و استدلال داشته باشه میتونه حرف برای گفتن داشته باشه،اما وقتی نه داری،نه می دونی و نه میخوای که بدونی،بی استدلال بی دلیل بی برهان بی ثبات بی منطق حرف نزن !

 

۵-هنر، قبل از اینکه بهت دو بال پرواز بهت بده دو تا پات رو میشکنه!حالا میل خودتهانتخاب کن،که بال رو بخوای یا پاهات...

 

۶-"دیدن " با  "نگاه کردن "خیلی فرق میکنه،دیدن از کلمه دید و دیدار میاد و غیر ارادیه اما نگاه کردن عملیاتیه که بر اساس فیزیک چشم دیده میشه ..

مثال: تو خیابون که میرفتم باباتو دیدم ولی خوب که نگاه کردم دیدم اشتباه کردم !

 

۷- "حقیقت" و "واقعیت"

حقیقت از حق میاد ممکنه نبیینیم اما باید وجود داشته باشه و واقعیت از وقوع میاد وجود داره !

حقیقت اینه که دروغ کار بدیه اما واقعیت اینه که ما دروغ می گیم !

حقیقت اینه که دل ما خیلی بزرگه و میتونیم همه رو دوست داشته باشیم اما واقعیت اینه که نمی تونیم همه رو دوست داشته باشیم !

 

+ نوشته شده در 86/05/07ساعت 5:49 PM به قلم ستاره ی ... |

از همون اول های زندگیمون خواستیم بگیم زنده هستیم....

خواستیم بگیم وجود داریم....

خواستیم بگیم ما میتونیم...

رفتیم جلو...

از همون روزی که به دنیا اومدیم مجبور بودیم بریم جلو...

جلو تر...

جلوتر...

حتی اون روزی که دل به کسی بستیم مجبور بودیم ...

چون دلمون میگفت...!

روزا اونقدر زود گذشتن که حتی نفهمیدیم که چه وقت و چند بار بی وفایی دیدیم!

اون قدر زود گذشت که نفهمیدیم حتی کسایی که کلی به ما نزدیک بودن...

چطور رفتن...

بی یادگاری...

بدون حتی نشونی...!

حالا یا پیش خدا رفتن...

یا دلشون با ما راه نیومد و نموندن...

شاید اونا هم مجبور بودن...!؟

که بی خبر برن...

اما بین همه و همه ی مشکلات...

جای یکی خیلی خای بود...

کسی که بود اما ندیدیمش...

کسی که اگه نبود عشق هم به آدم و حوا هدیه نمی شد...

حتی به من ...

به تو...

به هیچ کسی فرصت زندگی داده نمی شد...

خیلی چیزا و خیلی کارا شاید مجبور بودن که پیش بیان...

اما گم کردن خدا نه...

ما مجبور نبودیم خدا رو فراموش کنیم...

ما این ظلم رو خودمون و با اختیار خودمون در حق روحمون کردیم...