تبليغاتX
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

از اول هم من و تو ما نبودیم...

من وتو مال یه دنیا نبودیم...

از اول هم توی اون سر در گمی ها...

می گفتیم با همیم اما نبودیم...

تمومش کن بیا از هم جدا شیم...

بیا اینقدر تکراری نباشیم...

تمومش کن تا همین جا تو یه لحظه...

از این تنهایی با هم رها شیم...

نترس از اینکه حرفام دلنشین نیست...

تموم سهم ما از عشق این نیست...

ما عشق اول هم بودیم اما...

همیشه عشق اول بهترین نیست...

تمومش کن بیا از هم جدا شیم...

بیا اینقدر تکراری نباشیم...

تمومش کن تا همین جا تو یه لحظه...

از این تنهایی با هم رها شیم...

 

+ نوشته شده در 86/08/27ساعت 5:22 PM به قلم ستاره ی ... |

شوق سفر نداشتی...

قصد گذرنداشتی...

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی...

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی...

روی تموم حرفات یکدفه پا گذاشتی...

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم...

گفتی رها شو اما من دیگه پرنداشتم...

کوه غمو رو شونه ام دیدی و بر نداشتی...

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی...

 

+ نوشته شده در 86/08/17ساعت 1:42 PM به قلم ستاره ی ... |

چند روزی بود دلم هوای دریا کرده بود...

هوای شمال کشور زیبایم ایران...

رفتم...

به دیار بارانی شدن...

نازنین...

آنجا هم بی یادت نبودم...

می دانی...

باران که می بارد...

دریا که می تازد...

آسمان که ابری می شود...

انگار تو می آیی...

نرم و آهسته به خیالم...

شبیه به یاد آوری قصه های کودکی...

وقتی باران می بارید سبک می شدم...

اما نه از باران...

با یاد تو...

زیر یادت خیس شدم...

شبنم که به صورتم خورد...

گویا...

خاطرات زیبایت بر چشمانم فرود آمدند...

خودت و یادت را هر لحظه بیشتر حس کردم...

با همه وجودم...

همه می گویند دل به دل راه دارد...

راست یا دروغش به گردن راوی...

وقتی آمدم...

وقتی تازه بارانی شده بودم...

وقتی از دیار باران بازگشته بودم...

پیش از همه تو را دیدم...

تو آمده بودی...

بگو به من...

دل به دل راه دارد...؟

تو به یادم بودی پس از این همه دوری...؟

یا آمدنت فقط یک اتفاق بود...؟

کاش این ذهن تاریک با این همه سوال پاسخی هم می یافت...

کاش...

 

+ نوشته شده در 86/08/12ساعت 9:5 PM به قلم ستاره ی ... |

از وقتی رفتی...

غمگین که نه...

مجنون شده ام...

دیوانه وار به هر سو می نگرم...

وجالب اینکه تو هر سو هستی...!

هر شب به یادت همان آسمانی راکه پناه من و تو بودمی نگرم...

انگار سیاه تر شده...!

کمی تاریک تر...

اما نازنینم...

هر شب که ستاره ای می شوم و به آسمان می روم...

می شوم ستاره تنها...

من بی تو...

با هرکه باشم و نباشم...

تنهایم...

نگاه کن به آسمان تنهاییم...

که هر شب بی دریغ برایت سوسو می زنم...

نگاه کن به من...

به همان ستاره که بی تو همیشه تنهاست...

 

+ نوشته شده در 86/08/03ساعت 2:49 PM به قلم ستاره ی ... |