تبليغاتX
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

خاطرات با تو بودن دیگه واسه من خیاله...

آره راه با تو بودن دیگه واسه من زیاده...

تا با پای پیاده بیام به دیار تو...

آخه بیچاره چی بارت کنم؟ کی یار تو...؟

میشه بعد من اگه نباشم میمیری تو...

میگی عاشقمی هنوز آخه چی میگی تو؟

هر چی فکر می کردم راجع بهت اشتباه بود...

من دوستت داشتم و این اشتبام بود...

آره عشق ما زود چقدر از هم پاشید...

به نفع مونه که دور از هم باشیم...

کجا بودی این مدت که دلم سوخته بود...

آخه چرا با من بودی دلت سوخته بود...؟

می خوام داد بزنم بگم baby بیا تو...

حیف نمی شه نادیده گرفت خیلی چیزاتو...

بعد تو میانو می رن خیلی کسای دیگه...

نامرد من باز می کردم روت حساب دیگه...

دیگه نمی خوامت تو رو خیلی شلوغه سر من...

تو میگی عاشقمی هنوزم دروغه مگه نه؟

+ نوشته شده در 86/09/25ساعت 5:21 PM به قلم ستاره ی ... |

گویی همین نزدیکی ها...

مرا می بینی...

لحظه به لحظه...

قدم به قدم...

راه به راه...

گویی نوشته هایم را می خوانی...

گویی می دانی دوستت دارم...

به همین سادگی...

دیوانه شده ام...

نه...؟

شده ام لیلی قصه ها...

بی تو مانده ام...

به بهای دیوانگی...

به بهای جنون...

به بهای خستگی...

تا آستانه مرگ...

قلبم سخت دیوانه و...

باید بگویم دوستت ندارم...

چرا...؟

راستی رسم روزگار همیشه چنین است...؟

+ نوشته شده در 86/09/14ساعت 5:20 PM به قلم ستاره ی ... |

قصه ی جدایی ما آدما...

قصه ی دوری ماست از خودمون...

دوری من و تو از لحظه ی عشق...

قصه ی سادگی گمشده مون...

+ نوشته شده در 86/09/09ساعت 3:37 PM به قلم ستاره ی ... |