تبليغاتX
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

این شعر یکی از کادوهای عشقمه واسه تولدم

به وبلاگم...

عشق من از همه ی کادوهای زیبا و با ارزشت

ممنونم...

 

براي من شب کتم است روز ميلادت...

فداي آن که چنين خوب و نازنين زادت...

بپوي در ره شادي تو مبارک باد...

بنوش شهد جواني که نوش جان بادت...

تو مرغ عشق مني نغمه خوان گلشن باش...

خدا نگه بدارد ز چشم صيادت...

اگر چه خسرو مايي وليک شيريني...

هميشه شاد بماني به کام فرهادت...

نسيم ياد تو همراه لحظه هاي منست...

بگو چگونه توان بود غافل از يادت...

سپس گوي خدا باش و دل ز دوست مگير...

به شکر چهره ي زيبنده ي خدادادت...

گزند اگر رسدت ناله در سحر افکن...

که لطف حق همه دم مي رسد به فريادت...

دعا کنم که همه عمر تو به سامان باد...

به گوش کس نرسد ناله از دل شادت...

گزافه گوي نيم عيش خوش به کامت باد...

براي من شب کام است صبح ميلادت...

و ممنونم از آبجی گلم به خاطر سورپرایزش

+ نوشته شده در 87/03/27ساعت 10:56 PM به قلم ستاره ی ...

 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمین نرسیده بود...

در همه جا شناور بودند . فضیلت ها وتباهی ها...

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند...

خسته تر و کسل تراز همیشه...

 روزی همه فضایل و تباهی ها دورهم جمع شدند...

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :

((بیایید یه بازی کنیم مثلا قایم باشک))

همه از این پیشنهاد شاد شدند...

و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم من چشم میگذارم...

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد...

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد...

1...2...3

همه رفتند تا جایی پنهان شوند...

لطافت , خود را به شاخ ماه آویزان کرد...

خیانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد...

اصالت , در میان ابرها مخفی شد...

هوس , به مرکز زمین رفت...

طمع , داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت...

و دیوانگی مشغول شمردن بود...

 79...80 ...81

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد...

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید...

95...96...97

هنگامی که دیوانگی به100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد...

دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود...

وسپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود...

دروغ ته دریاچه , هوس در مرکز زمین , یکی یکی همه را پیدا کرد به جزعشق...!

او از یافتن عشق ناامید شده بود...

حسادت درگوشهایش زمزمه کرد:

تو فقط بایدعشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رزاست...

دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت هیجان زیاد آن رادر بوته گل رز فرو کرد...

و دوباره و دوباره...

تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود

از میان انگشتانش قطرات خون جاری بود

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند

او کور شده بود

دیوانگی گفت:

((ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه میتوانم تورا درمان کنم؟))

عشق پاسخ داد:

تو نمی توانی مرادرمان کنی

 اما اگر می خواهی کاری بکنی, راهنمای من شو

و

 اینگونه بود که عشق کور شد ودیوانگی همواره همراه اون...!

 

+ نوشته شده در 87/03/20ساعت 11:18 PM به قلم ستاره ی ... |

يكي بود يكي نبود...

 مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود...

وقتي مرد...

همه مي گفتند به بهشت رفته است...

آدم مهرباني مثل او باید به بهشت ميرفت...

در آن زمان بهشت هنوز به سیستم کنترل كيفيت فرا گير مجهز نبود...

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد...

فرشته ای كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت...

وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد...

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد...!

 هر كس به آنجا  برسد مي تواند وارد شود...

مرد وارد شد و آنجا ماند...

 چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت...

يقه ي پطرس قديس را گرفت و گفت :

 این کار شما یک حرکت تروریسمی و از نوع انقلاب های مخملی است...! 

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده...!؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود...

 گفت:آن مرد که به دوزخ فرستاده ايد...

آمده و كار و زندگي ما را به هم ریخته...!

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...

در چشم هايشان نگاه مي كند...

به درد و دلشان مي رسد..

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...

 همه یکدیگر را در آغوش مي كشند و مي بوسند...

دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد...

وقتي راوی قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:


با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي

 خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
{پائولو كوئلیو}

 

 

 

+ نوشته شده در 87/03/20ساعت 11:10 PM به قلم ستاره ی ... |

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند...
شب سلیس است و یکدست و باز...
شمعدانی ها...
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند...
پلکان جلو ساختمان...
در فانوس به دست و در اسراف نسیم...
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را...
چشم تو زینت تاریکی نیست...
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا...
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد...
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو...
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند...
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت...
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...


http://www.moosafer.com/pic/albums/userpics/10002/normal_20rky9y.jpg

ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/03/17ساعت 7:19 PM به قلم ستاره ی ... |

رفیق من سنگ صبور غم هـــــــــــــــــــــــــــــــــا
به دیدنم بیا که خیلی تنهـامـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارمــــــــــــــــــــــــــ
چه دنیای رو به زوالی دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجنونمو دلزده از لیلی هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خیلی دلم گرفته از خیلی هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
نمونده از جوونی یام نشونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
پیر شدم پیر تو ای جوونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
تنهای بی سنگ و صبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور
خونه ی سرد و سوت و کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور
توی شبهات ستاره نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
موندی و راه چاره نیســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
اگر چه هیچ کس نیومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
سری به تنهاییت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزد
اما تو کوه درد باشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طاقت بیار و مرد باشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنهای بی سنگ و صبــــــــــــــــــــــــــــــــــور
خونه سرد و سوت و کـــــــــــــــــــــــــــــــور
توی شبهات ستاره نیســــــــــــــــــــــــــــت
موندی و راه چاره نیســـــــــــــــــــــــــــــت
اگر بیای همونجوری که بـــــــــــــــــــــودی
کم میارن حسودا از حســــــــــــــــــــودی
صدای سازم همه جا پر شـــــــــــــــــده
هر کی شنیده از خودش بیخـــــــــــوده
اما خودم پر شدم از گلایـــــــــــــــــــه
هیچی ازم نمونده جز یه سایـــــــــــه
سایه ای که خالی از عشق و امیـــد
     همیشه محتاجه به نور خورشیــــــد
      

Beautiful Death - SciFi and Fantasy Art by Rae A Anderson

              

+ نوشته شده در 87/03/13ساعت 11:37 PM به قلم ستاره ی ... |

من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟


کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟


راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو


کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟


من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟


کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟


من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو


می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟


من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟


کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟


راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد


واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟


من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس


با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس


منت چشماتو می کشه فقط به این امید


که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس


من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟


کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟


من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا ؟


واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره


من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟


کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟


من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟


با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت


من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟


تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟


من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟


اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه


من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟


با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو


تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم


کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟


من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟


کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟


من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟


کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟


من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟


کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟


ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم


کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟


من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟


کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟


من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو


همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟


من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟


هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه


واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره


ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟


من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟


کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟


کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس


با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟


من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟


دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟


کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد


روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟


من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟


هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه


کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و


انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟


من نباشم می دونم تو استراحت می کنی


اولش ساده به این نبودن عادت می کنی


اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم


نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی


من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی


از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی


بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره


بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی


من میام گذشته رو می دم دس آب روون


بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون


اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه


می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون


من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد


اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد


بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من


نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟


من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه


ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه


هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه


عشق من یه عشق آسمونی و الهیه


من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا


تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا


دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم


قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا


من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن


دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن


من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون


اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در 87/03/10ساعت 0:16 AM به قلم ستاره ی ... |

توقع زيادي بود؟
منتظر نباش که شبي بشنوي،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بديده ام!
که روسري تو را،
در آن جامه دان ِ قديمي جا گذاشته ام!
يا در آسمان،
به ستاره ي ديگري سلام کرده ام!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري،
در همان دامنه دور ِ دريا بمان!
هر جور تو راحتي! بي بي باران!
همين سوسوي تو
از آنسوي پرده دوري،
براي روشن کردن اتاق تنهائيم کافي ست!
من که اينجا کاري نمي کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت مي کنم!
همين!
اين کار هم که نور نمي خواهد!
مي دانم که مثل هميشه،
به اين حرفهاي من مي خندي!
با چالهاي مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزهاي زلالمان نزديک مي شوم،
باران مي ايد!
صداي باران را مي شنوي؟

(حق کپی رایتش مال عشقمه!!!)

+ نوشته شده در 87/03/03ساعت 11:28 PM به قلم ستاره ی ... |