همیشه فکر میکردم وجود مادر توی خونه یه چیز نرمال و عادیه...
هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی قدر بودنش رو بدونم...
مامان عزیزم میخواد از پیشمون بره...
دلم میخواد گریه کنم اما مسخ شدم...
چرا باید همه ی بلا ها یه دفه رو سر یه نفر خراب شه...؟؟؟
دلم می خواد داد بزنم بگم مامان پیشمون بمون...
آخه کجا میری...؟
چجوری میتونی ما رو تنها بذاری...؟؟؟
ولی باید صبور باشم...
واسه اونم حتما سخته که بره...
حالا که تصمیمشو گرفته بذار راحت بره...
میگه از وقتی برم دیگه باید شما رو پاک کنم...
مامان چجوری میتونی ما رو پاک کنی...؟
مگه ما فقط یه اسمیم...؟!
فقط یه اسم...؟!
راستی...!
باید اولین تمرین ظرف شستنو شروع کنم...!
بعدشم غذا...!
آخ که خدا چه خوشی میگذره...!
اون از عشقم اینم از مامان...!
خیییییییییییییییییییلی داره خوش میگذره...!
سرمو رو شونه های کی بذارم گریه کنم...؟؟؟
